پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۲۰:۰۳ ۳ بازديد
پیشانی تبدارش را پاک میکرد. فریاد زد: «دزد اینجاست! او را دستگیر کنید!» «بله، بله!» تگزاس غرید. «بگیرش! بهت میگم چطور بود...» زن فریاد زد: طلسم نویس «ای مقدسین، نگذارید فرار کنند! آنها سرم را در ایمان شکستند! و به من نگاه کنید، شوهر بیچارهام!» شخصی که مارک به او اشاره کرد، با فریاد گفت: «من دزدم!» و یک مشتش را طلسم نویس به مارک و مشت دیگرش را به افسر تکان داد. «پس به من میگویند دزد، نه؟ پس این حقهشان است، یاوهگویی! و این یک وضعیت وحشتناک است که کسی نمیتواند گراش بدون اینکه دزد خطاب شود وارد خانهاش شود، چه بد! بریجت، آن اتوی تخت را بده به من و آن را خیس کن! جادو و طلسمات مثل قدیسان باش!» در جریان بهترین دعانویس شهر آن سخنرانی طولانی و نامفهوم ایرلندی، سه دانشجو[214] ناگهان
فرو ریخته بود. آن موقعیت با تمام وحشت و دهشتش از جلوی چشمانشان گذشت. «دزد» در آن خانه زندگی میکرد! آن زن، همسر او بود! و آنها دزد بودند! هر سه با حیرت به یکدیگر نگاه طلسم نویس کردند و غریزی به عقب پریدند. پلیس این را به عنوان حرکتی برای بهترین دعانویس شهر فرار تلقی کرد و با چنان سرعتی تپانچهاش را بیرون کشید که دهان تگزاس را آب انداخت. «بس کن!» او فریاد زد. با توجه به اینکه در همان لحظه پلیس دیگری با سرعت از پلهها بالا آمد، دستور او تأکید بیشتری پیدا کرد. هر سه نفر ایستادند. مارک قصرقند با نهایت آرامش گفت: «ببینید، افسر.
همه اینها یک اشتباه است. ما دزد نیستیم؛ جادو و طلسمات ما مردان جوان کاملاً محترمی هستیم...» «قیافهات شبیه اونه.» با ناباوری گفت. قلب مارک با شنیدن این حرف فرو ریخت. نگاهی به دو همراهش انداخت و متوجه شد که وضعیت آنها چقدر ناامیدکننده است. نبرد لباسهای ژنده و کهنه جدیدی به آنها اضافه کرده بود. موهای ژولیده و کثیف و صورتهای خونآلود، آنها را به بدنامی تبدیل کرده بود که در نیویورک یافت نمیشد. جوانان محترم! ای دعا وای! مارک ناله کرد: «میتونم توضیحش بدم. ما فکر میکردیم این[215] آن مرد بمپور دزد بود و ما او را تا داخل خانه تعقیب کردیم.
اگر درست نگاه کنیم، ولگرد نیستیم. ما...» و سپس ناگهان حرفش را قطع کرد؛ دعا در هر صورت، اگر میگفتند که آنها دانشجو هستند، باعث نابودیشان میشد. «شما خیلی دزد و کلاهبردار هستید! مطمئناً و این چیزی است که شما هستید!» دزد خشمگین فریاد زد و جمله را کامل کرد و همزمان به مارک حمله کرد. پلیس جلویش را گرفت و گفت: «بیا. بسه دیگه. شما یاروها میتونید فردا صبح حرفتون رو به قاضی بگید.» مارک نفسش بند آمد وقتی که متوجه معنی کامل آن جمله شد. ساعت دو بود و قطارشان یکی دو ساعت مهرستان دیگر حرکت میکرد - آخرین فرصتشان! و میتوانستند صبح داستانشان را برای قاضی تعریف کنند! پلیس با عجله یک بهترین دعانویس شهر جفت دستبند از جیبهایش بیرون آورد و به سمت مارک رفت.
مارک دید که مقاومت بیفایده است و با اینکه برایش شکنجهآور بود، مچهایش را دراز طلسم نویس کرد و چیزی نگفت. تگزاس که اسلحهای نداشت، کاری از دستش برنمیآمد. چانسی تنها کسی بود که «لگد» زد، و مثل یک گاومیش لگد زد. «خدای من! این یه توهینه، یه توهین شیطانی! من تحملش نمیکنم، نمیدونم! میگم بس کن. من[216] نمیرم، خدای من! میفرستم دنبال پدرم و همه افراد نیروی پلیسِ مورد اصابت دعا گلوله رو اخراج میکنم! من...» صدای ضربه دستبند و احساس سلاح جادو و طلسمات سرد، چانسی فنوج را آرام کرد و نالههایش فروکش کرد. افسر بازویش را گرفت و همزمان با او چیزی درباره یک «کلاهبردار انگلیسی» گفت.
و سپس هر سه نفر به طبقه پایین رفتند، مرد ایرلندی خشمگین و بسیار کبود شده به دنبالش رفت و با نفرینهای بیشرمانه، شور و حال خاصی به جلسه بخشید. آن مسیر پیادهروی تا اداره پلیس که این سه نفر تا آخر عمرشان فراموش نخواهند کرد، به طرز غیرقابل وصفی تحقیرآمیز بود؛ فقط یک مسیر کوتاه بود، درست سر نبش، اما به اندازه کافی بد بود. بیکارها و ولگردها طلسم از پشت سرشان رد میشدند و طلسم آنها را مسخره میکردند، و به ندرت به آنها فرصتی برای تأمل در مورد وضعیت بهشدت وحشتناکی که در آن بودند، میدادند. مارک خوشحال شد وقتی بالاخره درِ اداره پلیس به روی آنها بسته شد تا از چشمان کنجکاو پنهان بمانند.
فرو ریخته بود. آن موقعیت با تمام وحشت و دهشتش از جلوی چشمانشان گذشت. «دزد» در آن خانه زندگی میکرد! آن زن، همسر او بود! و آنها دزد بودند! هر سه با حیرت به یکدیگر نگاه طلسم نویس کردند و غریزی به عقب پریدند. پلیس این را به عنوان حرکتی برای بهترین دعانویس شهر فرار تلقی کرد و با چنان سرعتی تپانچهاش را بیرون کشید که دهان تگزاس را آب انداخت. «بس کن!» او فریاد زد. با توجه به اینکه در همان لحظه پلیس دیگری با سرعت از پلهها بالا آمد، دستور او تأکید بیشتری پیدا کرد. هر سه نفر ایستادند. مارک قصرقند با نهایت آرامش گفت: «ببینید، افسر.
همه اینها یک اشتباه است. ما دزد نیستیم؛ جادو و طلسمات ما مردان جوان کاملاً محترمی هستیم...» «قیافهات شبیه اونه.» با ناباوری گفت. قلب مارک با شنیدن این حرف فرو ریخت. نگاهی به دو همراهش انداخت و متوجه شد که وضعیت آنها چقدر ناامیدکننده است. نبرد لباسهای ژنده و کهنه جدیدی به آنها اضافه کرده بود. موهای ژولیده و کثیف و صورتهای خونآلود، آنها را به بدنامی تبدیل کرده بود که در نیویورک یافت نمیشد. جوانان محترم! ای دعا وای! مارک ناله کرد: «میتونم توضیحش بدم. ما فکر میکردیم این[215] آن مرد بمپور دزد بود و ما او را تا داخل خانه تعقیب کردیم.
اگر درست نگاه کنیم، ولگرد نیستیم. ما...» و سپس ناگهان حرفش را قطع کرد؛ دعا در هر صورت، اگر میگفتند که آنها دانشجو هستند، باعث نابودیشان میشد. «شما خیلی دزد و کلاهبردار هستید! مطمئناً و این چیزی است که شما هستید!» دزد خشمگین فریاد زد و جمله را کامل کرد و همزمان به مارک حمله کرد. پلیس جلویش را گرفت و گفت: «بیا. بسه دیگه. شما یاروها میتونید فردا صبح حرفتون رو به قاضی بگید.» مارک نفسش بند آمد وقتی که متوجه معنی کامل آن جمله شد. ساعت دو بود و قطارشان یکی دو ساعت مهرستان دیگر حرکت میکرد - آخرین فرصتشان! و میتوانستند صبح داستانشان را برای قاضی تعریف کنند! پلیس با عجله یک بهترین دعانویس شهر جفت دستبند از جیبهایش بیرون آورد و به سمت مارک رفت.
مارک دید که مقاومت بیفایده است و با اینکه برایش شکنجهآور بود، مچهایش را دراز طلسم نویس کرد و چیزی نگفت. تگزاس که اسلحهای نداشت، کاری از دستش برنمیآمد. چانسی تنها کسی بود که «لگد» زد، و مثل یک گاومیش لگد زد. «خدای من! این یه توهینه، یه توهین شیطانی! من تحملش نمیکنم، نمیدونم! میگم بس کن. من[216] نمیرم، خدای من! میفرستم دنبال پدرم و همه افراد نیروی پلیسِ مورد اصابت دعا گلوله رو اخراج میکنم! من...» صدای ضربه دستبند و احساس سلاح جادو و طلسمات سرد، چانسی فنوج را آرام کرد و نالههایش فروکش کرد. افسر بازویش را گرفت و همزمان با او چیزی درباره یک «کلاهبردار انگلیسی» گفت.
و سپس هر سه نفر به طبقه پایین رفتند، مرد ایرلندی خشمگین و بسیار کبود شده به دنبالش رفت و با نفرینهای بیشرمانه، شور و حال خاصی به جلسه بخشید. آن مسیر پیادهروی تا اداره پلیس که این سه نفر تا آخر عمرشان فراموش نخواهند کرد، به طرز غیرقابل وصفی تحقیرآمیز بود؛ فقط یک مسیر کوتاه بود، درست سر نبش، اما به اندازه کافی بد بود. بیکارها و ولگردها طلسم از پشت سرشان رد میشدند و طلسم آنها را مسخره میکردند، و به ندرت به آنها فرصتی برای تأمل در مورد وضعیت بهشدت وحشتناکی که در آن بودند، میدادند. مارک خوشحال شد وقتی بالاخره درِ اداره پلیس به روی آنها بسته شد تا از چشمان کنجکاو پنهان بمانند.
صدرا