جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ | ۱۰:۲۳ ۱ بازديد
کورکورانهی دایکرها مانند خشم بیمعنی نهفته در یک دشمنی جنوبی بود. آنها فقط یک واقعیت را میدیدند و آن واقعیت، که حقیقتاً غمانگیز بود، هر ملاحظهی دیگری را تحت الشعاع قرار میداد. قرار بود آنها از خانهشان رانده شوند. پسر، حساس و وفادار، این نفرت را در خود پرورش داد. همسایهها شنیدند بهترین دعانویس شهر که او میگوید دوست دارد مریکِ رذل را بکشد. تنها یک یا دو هفته قبل از تخلیهی ضروریشان بود که کالب پیر، در انفجاری از نفرت و استقلالطلبیِ توأم با تحقیر، از پسانداز اندک خود زهک پولی بیرون کشید تا حسابش را با صاحبخانهی منفورش تسویه کند. با این پول، آنسون جوان به کینگستون فرستاده شد.
قبل از شروع، شنیده شده بود که او گفته است: « اگر شروع به صحبت با من کند طلسم و مرا با دروغهای زیادی به دردسر بیندازد، او را خواهم کشت. » این خلاصه و جوهر حقایق شناخته شده در مورد این جنایت هولناک، پیامد غم انگیز نفرت و انتقام نابجا بود؛ نمونه ای از آن کینه توزی کور و غیرمنطقی که اغلب در کشور ادامه دارد. برای تام آسان بود که داستان بهترین دعانویس شهر غمانگیز شورش جاهلانهی این مردم فرومایه علیه امر اجتنابناپذیر، جوانی عجول و آتشین مزاج، قلب شکسته و مرگ مادربزرگ، و پدربزرگ، سوران بیخانمان و تنها، سرگردان در دنیایی عجیب را بهترین دعانویس شهر از هم جدا کند.
تام او را با عصا و عینک کج قدیمیاش به وضوح تصور میکرد. و آبگیر وسیع آشوکان، که مورد جادو و طلسمات نفرت دلیرانهی او بود، بر منطقهی تعیینشدهاش خزیده بود و سرانجام درهی سرسبز را پر کرده بود و منظرهی دهکدهی متروک و خانهی متروک طلسم نویس و ویران را پوشانده بود. تام با لحن کشیده و جدی برنت از خیالپردازی لحظهایاش بیرون آمد. «من شرلوک هولمز بهتری از آن چیزی هستم که فکر میکردی. اینجا را ببین. من همه چیز را کشف کردهام جز بخش «ازدواج کرده و پس از آن با خوشحالی پیشین زندگی کردهام». این هم یک نسخه از روزنامهای که همین هفته پیش منتشر شد.
آن را - آن پایین - ستون دوم بخوان.» در کاغذی که برنت از جیبش بیرون آورد و روی جلد بزرگ و غبارگرفتهی حاوی اخبار قدیمیاش گذاشت، تام با علاقهی تازهای مطلب زیر را خواند. عنوانی مبهم با این مضمون در ابتدای آن آمده بود: «پیشنهاد مریک جاودانه است». مقالهی کوتاه این بود: «مرگ هوراس ای. مریک، تاجر مشهور پایتخت، در آلبانی در روز جمعه گذشته، یادآور قتل غمانگیز برادرش، هنری مریک، در این شهر بیش از یک دهه پیش است. هنری مریک، مردی مهربان و سخاوتمند، به طرز وحشیانهای در خانهاش به قتل رسید نیکشهر و همه نشانهها حاکی از گناه جوانی بود که پدربزرگ و مادربزرگ پیرش در کلبهای متعلق به مریک در روستای قدیمی وست هرلی زندگی میکردند.
این کلبه یکی از ساختمانهای متعددی بود که برای پاکسازی منطقهای که اکنون توسط مخزن جادو و طلسمات آب پوشانده شده است، تخریب شد.» «این جوان که نامش دایکر بود، پس از قتل هرگز دیده یا شنیده نشد. کیفرخواست او توسط هیئت منصفه عالی با پیشنهاد دو هزار دلار جایزه برای دستگیری او توسط برادر مقتول، هوراس، دنبال شد.» «وصیتنامه هوراس مریک، که بخش عمدهای از دارایی او را برای پسرش بوردن مریک به ارث گذاشته است، تصریح میکند که پیشنهاد پاداش دو هزار دلاری در طول عمر پسر و وارثش ادامه یابد. به طلسم نظر میرسد این شرط به عنوان یک اصل کلی و به خاطر احترام به یاد برادرش در این سند گنجانده شده است، زیرا به نظر میرسد گرمسار احتمال کمی وجود طلسم دعا دارد بهترین دعانویس شهر که مجرم در این
تاریخ دیرهنگام به دست عدالت سپرده شود.» برنت با لحن تمسخرآمیز همیشگیاش پرسید: «کار دیگری از دستم برمیآید برایتان انجام بدهم؟» تام گفت: «بله، هست. در مورد اینکه ما دنبال این چیزها میگردیم به پاپ دایکر چیزی نگو. اصلاً طلسم نویس چیزی به او نگو.» برنت گفت: «من مثل گور ساکت خواهم بود. نظرت چیه یه چیزی جادو و طلسمات بخوریم؟» فصل دوازدهم نگاهی دیگر جادو و طلسمات به «رفیق خوب» برای تام، طلسم نویس کالب بیچاره همچون آخرین پژواک ضعیفِ آشوبی بود که چهره طبیعت را تغییر داده و در زندگی بسیاری غم و اندوه آفریده بود. او دعا مانند تختهای شناور بود که باد و دریا آن را به این سو و آن سو پرتاب میکرد، آخرین یادگار سرگردان از کشتیای که مدتها پیش در امواج خشمگین بلعیده شده بود.
قبل از شروع، شنیده شده بود که او گفته است: « اگر شروع به صحبت با من کند طلسم و مرا با دروغهای زیادی به دردسر بیندازد، او را خواهم کشت. » این خلاصه و جوهر حقایق شناخته شده در مورد این جنایت هولناک، پیامد غم انگیز نفرت و انتقام نابجا بود؛ نمونه ای از آن کینه توزی کور و غیرمنطقی که اغلب در کشور ادامه دارد. برای تام آسان بود که داستان بهترین دعانویس شهر غمانگیز شورش جاهلانهی این مردم فرومایه علیه امر اجتنابناپذیر، جوانی عجول و آتشین مزاج، قلب شکسته و مرگ مادربزرگ، و پدربزرگ، سوران بیخانمان و تنها، سرگردان در دنیایی عجیب را بهترین دعانویس شهر از هم جدا کند.
تام او را با عصا و عینک کج قدیمیاش به وضوح تصور میکرد. و آبگیر وسیع آشوکان، که مورد جادو و طلسمات نفرت دلیرانهی او بود، بر منطقهی تعیینشدهاش خزیده بود و سرانجام درهی سرسبز را پر کرده بود و منظرهی دهکدهی متروک و خانهی متروک طلسم نویس و ویران را پوشانده بود. تام با لحن کشیده و جدی برنت از خیالپردازی لحظهایاش بیرون آمد. «من شرلوک هولمز بهتری از آن چیزی هستم که فکر میکردی. اینجا را ببین. من همه چیز را کشف کردهام جز بخش «ازدواج کرده و پس از آن با خوشحالی پیشین زندگی کردهام». این هم یک نسخه از روزنامهای که همین هفته پیش منتشر شد.
آن را - آن پایین - ستون دوم بخوان.» در کاغذی که برنت از جیبش بیرون آورد و روی جلد بزرگ و غبارگرفتهی حاوی اخبار قدیمیاش گذاشت، تام با علاقهی تازهای مطلب زیر را خواند. عنوانی مبهم با این مضمون در ابتدای آن آمده بود: «پیشنهاد مریک جاودانه است». مقالهی کوتاه این بود: «مرگ هوراس ای. مریک، تاجر مشهور پایتخت، در آلبانی در روز جمعه گذشته، یادآور قتل غمانگیز برادرش، هنری مریک، در این شهر بیش از یک دهه پیش است. هنری مریک، مردی مهربان و سخاوتمند، به طرز وحشیانهای در خانهاش به قتل رسید نیکشهر و همه نشانهها حاکی از گناه جوانی بود که پدربزرگ و مادربزرگ پیرش در کلبهای متعلق به مریک در روستای قدیمی وست هرلی زندگی میکردند.
این کلبه یکی از ساختمانهای متعددی بود که برای پاکسازی منطقهای که اکنون توسط مخزن جادو و طلسمات آب پوشانده شده است، تخریب شد.» «این جوان که نامش دایکر بود، پس از قتل هرگز دیده یا شنیده نشد. کیفرخواست او توسط هیئت منصفه عالی با پیشنهاد دو هزار دلار جایزه برای دستگیری او توسط برادر مقتول، هوراس، دنبال شد.» «وصیتنامه هوراس مریک، که بخش عمدهای از دارایی او را برای پسرش بوردن مریک به ارث گذاشته است، تصریح میکند که پیشنهاد پاداش دو هزار دلاری در طول عمر پسر و وارثش ادامه یابد. به طلسم نظر میرسد این شرط به عنوان یک اصل کلی و به خاطر احترام به یاد برادرش در این سند گنجانده شده است، زیرا به نظر میرسد گرمسار احتمال کمی وجود طلسم دعا دارد بهترین دعانویس شهر که مجرم در این
تاریخ دیرهنگام به دست عدالت سپرده شود.» برنت با لحن تمسخرآمیز همیشگیاش پرسید: «کار دیگری از دستم برمیآید برایتان انجام بدهم؟» تام گفت: «بله، هست. در مورد اینکه ما دنبال این چیزها میگردیم به پاپ دایکر چیزی نگو. اصلاً طلسم نویس چیزی به او نگو.» برنت گفت: «من مثل گور ساکت خواهم بود. نظرت چیه یه چیزی جادو و طلسمات بخوریم؟» فصل دوازدهم نگاهی دیگر جادو و طلسمات به «رفیق خوب» برای تام، طلسم نویس کالب بیچاره همچون آخرین پژواک ضعیفِ آشوبی بود که چهره طبیعت را تغییر داده و در زندگی بسیاری غم و اندوه آفریده بود. او دعا مانند تختهای شناور بود که باد و دریا آن را به این سو و آن سو پرتاب میکرد، آخرین یادگار سرگردان از کشتیای که مدتها پیش در امواج خشمگین بلعیده شده بود.
صدرا