پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۱:۴۵ ۴ بازديد
داشت؛ اما او چقدر برای این خانه رنج کشیده بود، چقدر همه آنها رنج کشیده بودند! این تنها امید آنها برای آینده بود، آنها بهترین دعانویس شهر تمام پول خود را در آن سرمایهگذاری طلسم کرده بودند. آنها مردم کارگر، بهترین دعانویس شهر مردم فقیری بودند که تمام قدرتشان در پولی بود که به دست میآوردند، تمام وجودشان، جسم و روحشان به آن وابسته بود؛ وقتی پول داشتند خرمشهر میتوانستند زندگی کنند، اما وقتی پول نداشتند میتوانستند بمیرند. و حالا همه چیزشان را از دست میدادند؛ به خیابان رانده میشدند، طلسم نویس باید در یک اتاق زیرشیروانی یخزده جایی پنهان میشدند و تا جایی که میتوانستند زندگی میکردند یا میمردند.
یورگیس تمام شب و تمام شبهای بعد به این موضوع فکر میکرد - و تمام جزئیات را جلوی رویش میدید، انگار که خودش آنها را تجربه کرده بود. آنها مجبور میشدند اثاثیه خود را بفروشند و به فروشگاهها بدهکار شوند. سپس بالاخره دزفول اعتبارشان تمام میشد و مجبور میشدند از شدویلاس، که به هر حال فروشگاه مواد غذاییاش در آستانه ورشکستگی بود، قرض بگیرند. همسایهها پا پیش میگذاشتند و کمی به آنها کمک میکردند. یادویگای بیچاره و بیمار میآمد و چند پنی بهترین دعانویس شهر که پسانداز کرده بود طلسم نویس را میآورد، همانطور که همیشه وقتی کسی بهترین دعانویس شهر در محله گرسنه بود این بهترین دعانویس شهر کار را میکرد، و تاموسیوس کوشلیکا درآمدش از نواختن ویولن را به آنها جادو و طلسمات میداد.
به این ترتیب آنها سعی میکردند تا زمانی که او از زندان آزاد شود - یا شاید نمیدانستند که او در زندان است، شاید چیزی در مورد او نشنیده بودند! آیا اصلاً به دیدنش میآمدند - یا شاید بخشی از مجازاتش این بود که نباید چیزی در مورد آنها بداند؟ او میتوانست استانیسلواس کوچولو، بیمار و دلشکسته، را ببیند که به دلیل برف سنگین قادر به رفتن به سر کار نبود و تمام خانواده به خیابان آبادان پرتاب شده بودند. خدای من! آیا واقعاً ممکن است از سرما بمیرند؟ یورگیس هرگز اجساد مردگان را در خیابان ندیده بود، اما دیده بود که مردم از خانههایشان بیرون رانده شده و بدون هیچ ردی ناپدید طلسم شدهاند.
شهر در این منطقه یک دفتر خیریه نیز داشت، اما یورگیس هرگز یکی از آنها را جادو و طلسمات ندیده بود یا حتی نامش را نشنیده بود. شب به این ترتیب گذشت. صبح دوباره به او اجازه داده شد که طلسم به همراه یک مرد زنزن، یک مرد دیوانه، چند نفر دعواگر و چند دزد، سوار ماشین شود. آنها را به اتاقی بزرگ با دیوارهای سفید، با هوایی خفه و افراد زیاد بردند. روی سکویی پشت اهواز نردهای در انتهای دیگر اتاق، مردی چاق دعا و سرخچهره نشسته بود که بینیاش از موهای بنفش میدرخشید. دوست ما به طور مبهم متوجه شد که اکنون حکم خود را خواهد شنید.
طلسم طلسم نویس او از خود میپرسید که بر چه اساسی محکوم خواهد شد - اگر قربانیاش قبلاً مرده بود، و در آن صورت چه با او رفتار میشد. شاید او را به دار جادو و طلسمات میآویختند یا تا حد مرگ شلاق میزدند - هیچ یک از اینها یورگیس را که اطلاعات بسیار کمی در مورد قانون داشت، متعجب نمیکرد. به یورگیس اجازه داده شد که یک یا دو ساعت کامل بنشیند و اطراف اتاق را نگاه کند. او امیدوار دعا طلسم نویس بود که برخی از اعضای خانوادهاش بیایند، اما ناامید شد. سرانجام طلسم نویس او را به جلوی محوطه بردند، جایی بجنورد که وکیل یک شرکت به استقبالش آمد.
او به او گفت که کانر تحت مراقبت پزشکی است و از قاضی خواست که او را به مدت یک هفته زندانی کند - قاضی ناگهان حرفش را قطع کرد و گفت: «سیصد دلار». یورگیس با تعجب از قاضی به وکیل نگاه میکرد. اولی پرسید: «کسی را داری که ضامنت شود؟» و منشی برای یورگیس توضیح داد که این یعنی اگر کسی سیصد دلار به عنوان ضمانت در دادگاه بگذارد که او ظرف یک هفته در دادگاه حاضر شود، میتواند آزاد شود. یورگیس سرش را تکان داد و قبل از اینکه بتواند درک درستی از موضوع پیدا کند، پلیسها دوباره او را بردند.
او را به اتاقی بردند که زندانیان دیگر منتظرش بودند و مجبورش کردند تا زمانی جادو و طلسمات که همه مردانی که قرار بود آن روز محاکمه شوند، محکوم جادو و طلسمات شوند، کنار آنها بنشیند. سپس آنها را دوباره با ماشینی طولانی و بسیار سرد به زندان ایالتی بردند که حدود ده مایل در شمال کشتارگاهها قرار دارد. در آنجا یورگیس مورد معاینه قرار گرفت و اجازه داده شد فقط پانزده سنتش را نگه دارد.
یورگیس تمام شب و تمام شبهای بعد به این موضوع فکر میکرد - و تمام جزئیات را جلوی رویش میدید، انگار که خودش آنها را تجربه کرده بود. آنها مجبور میشدند اثاثیه خود را بفروشند و به فروشگاهها بدهکار شوند. سپس بالاخره دزفول اعتبارشان تمام میشد و مجبور میشدند از شدویلاس، که به هر حال فروشگاه مواد غذاییاش در آستانه ورشکستگی بود، قرض بگیرند. همسایهها پا پیش میگذاشتند و کمی به آنها کمک میکردند. یادویگای بیچاره و بیمار میآمد و چند پنی بهترین دعانویس شهر که پسانداز کرده بود طلسم نویس را میآورد، همانطور که همیشه وقتی کسی بهترین دعانویس شهر در محله گرسنه بود این بهترین دعانویس شهر کار را میکرد، و تاموسیوس کوشلیکا درآمدش از نواختن ویولن را به آنها جادو و طلسمات میداد.
به این ترتیب آنها سعی میکردند تا زمانی که او از زندان آزاد شود - یا شاید نمیدانستند که او در زندان است، شاید چیزی در مورد او نشنیده بودند! آیا اصلاً به دیدنش میآمدند - یا شاید بخشی از مجازاتش این بود که نباید چیزی در مورد آنها بداند؟ او میتوانست استانیسلواس کوچولو، بیمار و دلشکسته، را ببیند که به دلیل برف سنگین قادر به رفتن به سر کار نبود و تمام خانواده به خیابان آبادان پرتاب شده بودند. خدای من! آیا واقعاً ممکن است از سرما بمیرند؟ یورگیس هرگز اجساد مردگان را در خیابان ندیده بود، اما دیده بود که مردم از خانههایشان بیرون رانده شده و بدون هیچ ردی ناپدید طلسم شدهاند.
شهر در این منطقه یک دفتر خیریه نیز داشت، اما یورگیس هرگز یکی از آنها را جادو و طلسمات ندیده بود یا حتی نامش را نشنیده بود. شب به این ترتیب گذشت. صبح دوباره به او اجازه داده شد که طلسم به همراه یک مرد زنزن، یک مرد دیوانه، چند نفر دعواگر و چند دزد، سوار ماشین شود. آنها را به اتاقی بزرگ با دیوارهای سفید، با هوایی خفه و افراد زیاد بردند. روی سکویی پشت اهواز نردهای در انتهای دیگر اتاق، مردی چاق دعا و سرخچهره نشسته بود که بینیاش از موهای بنفش میدرخشید. دوست ما به طور مبهم متوجه شد که اکنون حکم خود را خواهد شنید.
طلسم طلسم نویس او از خود میپرسید که بر چه اساسی محکوم خواهد شد - اگر قربانیاش قبلاً مرده بود، و در آن صورت چه با او رفتار میشد. شاید او را به دار جادو و طلسمات میآویختند یا تا حد مرگ شلاق میزدند - هیچ یک از اینها یورگیس را که اطلاعات بسیار کمی در مورد قانون داشت، متعجب نمیکرد. به یورگیس اجازه داده شد که یک یا دو ساعت کامل بنشیند و اطراف اتاق را نگاه کند. او امیدوار دعا طلسم نویس بود که برخی از اعضای خانوادهاش بیایند، اما ناامید شد. سرانجام طلسم نویس او را به جلوی محوطه بردند، جایی بجنورد که وکیل یک شرکت به استقبالش آمد.
او به او گفت که کانر تحت مراقبت پزشکی است و از قاضی خواست که او را به مدت یک هفته زندانی کند - قاضی ناگهان حرفش را قطع کرد و گفت: «سیصد دلار». یورگیس با تعجب از قاضی به وکیل نگاه میکرد. اولی پرسید: «کسی را داری که ضامنت شود؟» و منشی برای یورگیس توضیح داد که این یعنی اگر کسی سیصد دلار به عنوان ضمانت در دادگاه بگذارد که او ظرف یک هفته در دادگاه حاضر شود، میتواند آزاد شود. یورگیس سرش را تکان داد و قبل از اینکه بتواند درک درستی از موضوع پیدا کند، پلیسها دوباره او را بردند.
او را به اتاقی بردند که زندانیان دیگر منتظرش بودند و مجبورش کردند تا زمانی جادو و طلسمات که همه مردانی که قرار بود آن روز محاکمه شوند، محکوم جادو و طلسمات شوند، کنار آنها بنشیند. سپس آنها را دوباره با ماشینی طولانی و بسیار سرد به زندان ایالتی بردند که حدود ده مایل در شمال کشتارگاهها قرار دارد. در آنجا یورگیس مورد معاینه قرار گرفت و اجازه داده شد فقط پانزده سنتش را نگه دارد.
صدرا