دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۵:۳۸ ۵ بازديد
را نجات داد و بعد تام...» آردن گفت: «او هنوز به ما چیزی نگفته است.» بنابراین تام و رزلی با هم داستان را برای آنها تعریف کردند که در این اوج شاد به پایان رسید. خانم کاول به پسرش چسبیده بود، انگار طلسم که میترسید فرار کند و در طول روایت بسیار منقطع، بهترین دعانویس شهر او را در فواصل زمانی میبوسید، انگار که میخواست از واقعیت او مطمئن شود. داستان عجیبی بود، اینکه چطور یک کودک کوچک و گیج، که توسط گروهی از کولیها در نزدیکی روستای کوچک شیدی ویل، آن سوی کوهستان، تنها گذاشته هیدج شده بود، سرگردان وارد ملک «خاله سالی»، آنطور که اهالی روستا بیست سال پیش او را میشناختند، شده بود.
این یک تجاوز خوششانسانه بود. زیرا خاله سالی عجیب و غریب و مهربان بود و تنها زندگی میکرد. بعد از اینکه اول سعی کرد پسر کوچک را با پیشبند آشپزخانه و چوب زیربغلش از خود دور کند، آنقدر ضعیف شده بود قیدار که به او گفت صورتش خیلی کثیف است، و با شدتی حاکی از نارضایتی شروع به شستن آن کرد. پسر کوچک بیچاره زیر ضربات شدید او مثل نی تلو تلو میخورد تا اینکه صورتش مثل یکی از قابلمههای شیر عمه سالی برق زد. این اولین کاری بود که برایش انجام داد - شستن صورتش. سپس یک تکه پای گوشت چرخکرده به او داد و او را خواباند.
خاله سالی لوکِز تحقیقات گستردهای برای کشف هویت مهمانش بهترین دعانویس شهر انجام نداد. او زیاد بیرون نمیرفت و هرگز روزنامهها را نمیدید. او آشکارا به این اصل خوب که ویلفرد در زمان محاکمه طلسم نویس بزرگش گفته بود، اعتقاد داشت که یافتهها، دارایی هستند. او غریبه کوچک را نگه داشت و "مادربزرگ" بهترین دعانویس شهر او شد و او را بزرگ خرمدره کرد. او شیفته شستن صورت او بود، اما در غیر این صورت، دوران کودکی شادی را سپری کرد. خاله سالی پول جادو و طلسمات داشت و وقتی نوه خواندهاش به سن قانونی رسید، آرزویش دعا را برآورده کرد و او را برای پزشکی به دانشگاه فرستاد.
وقتی از دانشگاه فارغالتحصیل شد، به شیدی ویل بازگشت تا تابستان را در خانه کوچک و قدیمیِ نیکوکارش بگذراند. و در آن زمان بود که از موقعیتی که برای یک دعا پزشک جوان در اردوگاه پسران بزرگ بالای کوه باز شده بود، باخبر شد. دکتر لوکِز جوان، هفتهای دو بار، و گاهی بیشتر، برای دیدن «مادربزرگش» به آنجا میرفت. او بیوقفه به پیرزن تنومند و عجیب و غریبی که به او خانه و بعداً شروع زندگی داده بود، توجه میکرد. شاد، سرزنده، بسیار دوستداشتنی، او هرگز طلسم برای لحظهای آن خانه کوچک دوران کودکی حمیدیه شادش را در دهکدهای در آن سوی کوه اخمو فراموش نکرد.
سپس اول آگوست از راه رسید، روزی که برای همیشه در تاریخ کمپ تمپل به یاد ماندنی شد. در طوفان و تاریکی آن بعد از ظهر، یک پیام تلفنی به او رسید که قلب قوی عمه سالی پیر از کار افتاده و او جز تنها پزشک دنیا، کسی را برای مراقبت از خود نخواهد داشت. آن زمان بود که آن جوان زیبا که صورتش را دعا بیرحمانه سابیده بود، به سمت دریاچه رفت و بیتوجه به خطری که طلسم او را تهدید میکرد، با قایق تفریحی کمپ، از روی آب خروشان عبور کرد. او در راه بازگشت بود که قایق تفریحی، در حالی که به لطف گتوند باد به حرکت خود ادامه میداد، از پهلو به صخرهها برخورد کرد و با شکاف بزرگی در تختههای چوبی سدر خود غرق شد.
بقیهاش را خودتان میدانید؛ اینکه چطور این برادران که قبلاً هرگز همدیگر را ندیده بودند، در طوفان و تاریکی، در وسط دریاچه سیاه، هر دو آسیبدیده، با هم روبرو شدند و چطور ویلی سرگردان با دلاوری و قهرمانی والای خود، اردوگاه را مبهوت کرد. دیدهبانان جدید طلسم نویس در اردوگاه تمپل اغلب تعجب میکنند که جادو و طلسمات چرا آن خطر غرقشده، صخره ویلی سرگردان نامیده میشود. سپس در آتش اردوگاه، کسی میپرسد و تمام داستان دوباره تعریف میشود، همانطور که من برای شما تعریف کردم. این تام اسلید بود که دکتر جوان را به شیدی ویل برد تا شاید از شوک خودش در خانهای که حامی پیرش در آن آرمیده بود، بهبود طلسم یابد.
و سپس این عمه سالی بود که فکر میکرد بهترین دعانویس شهر در شرف مرگ است، هر آنچه را که در مورد بچهی جادو و طلسمات سرراهی که گیج و مبهوت و با صورتی کثیف به محوطهاش آمده بود، برای تام تعریف کرد.
این یک تجاوز خوششانسانه بود. زیرا خاله سالی عجیب و غریب و مهربان بود و تنها زندگی میکرد. بعد از اینکه اول سعی کرد پسر کوچک را با پیشبند آشپزخانه و چوب زیربغلش از خود دور کند، آنقدر ضعیف شده بود قیدار که به او گفت صورتش خیلی کثیف است، و با شدتی حاکی از نارضایتی شروع به شستن آن کرد. پسر کوچک بیچاره زیر ضربات شدید او مثل نی تلو تلو میخورد تا اینکه صورتش مثل یکی از قابلمههای شیر عمه سالی برق زد. این اولین کاری بود که برایش انجام داد - شستن صورتش. سپس یک تکه پای گوشت چرخکرده به او داد و او را خواباند.
خاله سالی لوکِز تحقیقات گستردهای برای کشف هویت مهمانش بهترین دعانویس شهر انجام نداد. او زیاد بیرون نمیرفت و هرگز روزنامهها را نمیدید. او آشکارا به این اصل خوب که ویلفرد در زمان محاکمه طلسم نویس بزرگش گفته بود، اعتقاد داشت که یافتهها، دارایی هستند. او غریبه کوچک را نگه داشت و "مادربزرگ" بهترین دعانویس شهر او شد و او را بزرگ خرمدره کرد. او شیفته شستن صورت او بود، اما در غیر این صورت، دوران کودکی شادی را سپری کرد. خاله سالی پول جادو و طلسمات داشت و وقتی نوه خواندهاش به سن قانونی رسید، آرزویش دعا را برآورده کرد و او را برای پزشکی به دانشگاه فرستاد.
وقتی از دانشگاه فارغالتحصیل شد، به شیدی ویل بازگشت تا تابستان را در خانه کوچک و قدیمیِ نیکوکارش بگذراند. و در آن زمان بود که از موقعیتی که برای یک دعا پزشک جوان در اردوگاه پسران بزرگ بالای کوه باز شده بود، باخبر شد. دکتر لوکِز جوان، هفتهای دو بار، و گاهی بیشتر، برای دیدن «مادربزرگش» به آنجا میرفت. او بیوقفه به پیرزن تنومند و عجیب و غریبی که به او خانه و بعداً شروع زندگی داده بود، توجه میکرد. شاد، سرزنده، بسیار دوستداشتنی، او هرگز طلسم برای لحظهای آن خانه کوچک دوران کودکی حمیدیه شادش را در دهکدهای در آن سوی کوه اخمو فراموش نکرد.
سپس اول آگوست از راه رسید، روزی که برای همیشه در تاریخ کمپ تمپل به یاد ماندنی شد. در طوفان و تاریکی آن بعد از ظهر، یک پیام تلفنی به او رسید که قلب قوی عمه سالی پیر از کار افتاده و او جز تنها پزشک دنیا، کسی را برای مراقبت از خود نخواهد داشت. آن زمان بود که آن جوان زیبا که صورتش را دعا بیرحمانه سابیده بود، به سمت دریاچه رفت و بیتوجه به خطری که طلسم او را تهدید میکرد، با قایق تفریحی کمپ، از روی آب خروشان عبور کرد. او در راه بازگشت بود که قایق تفریحی، در حالی که به لطف گتوند باد به حرکت خود ادامه میداد، از پهلو به صخرهها برخورد کرد و با شکاف بزرگی در تختههای چوبی سدر خود غرق شد.
بقیهاش را خودتان میدانید؛ اینکه چطور این برادران که قبلاً هرگز همدیگر را ندیده بودند، در طوفان و تاریکی، در وسط دریاچه سیاه، هر دو آسیبدیده، با هم روبرو شدند و چطور ویلی سرگردان با دلاوری و قهرمانی والای خود، اردوگاه را مبهوت کرد. دیدهبانان جدید طلسم نویس در اردوگاه تمپل اغلب تعجب میکنند که جادو و طلسمات چرا آن خطر غرقشده، صخره ویلی سرگردان نامیده میشود. سپس در آتش اردوگاه، کسی میپرسد و تمام داستان دوباره تعریف میشود، همانطور که من برای شما تعریف کردم. این تام اسلید بود که دکتر جوان را به شیدی ویل برد تا شاید از شوک خودش در خانهای که حامی پیرش در آن آرمیده بود، بهبود طلسم یابد.
و سپس این عمه سالی بود که فکر میکرد بهترین دعانویس شهر در شرف مرگ است، هر آنچه را که در مورد بچهی جادو و طلسمات سرراهی که گیج و مبهوت و با صورتی کثیف به محوطهاش آمده بود، برای تام تعریف کرد.
صدرا