یکشنبه ۰۳ اسفند ۰۴ | ۱۳:۱۹ ۳ بازديد
سرخپوست است. کت و شلوارهای کهنهاش مرتب است و با کلاه کهنه و یقهی سلولوئیدی چهار سالهاش چنان شیک است که انگار پول واقعی برای کمد لباسش خرج کرده است. او زندگیاش را انتخاب میکند و بدون شکایت آن را میگذراند. گهگاه قهرمانانه بهترین دعانویس شهر تلاش میکنیم تا او را به کار واداریم. پسرهای کارخانهی کاشت، که آدمهای خشنی هستند اما به دلیل پذیرایی از گیب طلسم با ظرفهای ناهارشان، تا حدودی او را در کنترل دارند، سالی دو بار او را میدزدند و به نزد سرپرست میبرند.[صفحه ۱۱۳]گیب با عصبانیت اعتراض میکند که کاری دارد که نمیتوان از آن چشمپوشی کرد - اینکه فقط در حال بستن قراردادی برای یک موقعیت خوب در هتل است - اینکه قرار گلبهار است به سفر برود - دعا اما هیچ چیز کمکی به او
جادو و طلسمات نمیکند. او با وحشتی پنهان، شغل را میپذیرد و کارگران کارخانه از پشت بام ساختمان اصلی بالا میروند و پرچمی را برافراشتهاند. همه ما میدانیم این یعنی چه. گیب دوباره مشغول کار است. و همه ما میدانیم که بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. حدود دو روز بعد، گیب خیلی دیر لنگان لنگان بهترین دعانویس شهر به کارخانه میرود، در حالی که پایش را در یک لحاف بزرگ پوشانده است. او با وقار سادهای میگوید: «این کاری است که شما بچهها انجام دادهاید، شما آن پای دردناک قدیمی طلسم من را آسیب رساندهاید. از گناباد وقتی که با آتشنشانی آن را زخمی کردم، هرگز درست نشده طلسم نویس است.
الان در وضعیت وحشتناکی است. فکر میکنم بالاخره آن را از دست خواهم داد. شما نباید این کار را میکردید، بچهها. خدا میداند، اگر پایی داشتم که میتوانستم از آن صحبت کنم، این همه سال کار میکردم.»[صفحه ۱۱۴] سپس او وارد میشود و استعفا میدهد - پس از آن پا با سرعت زیادی بهبود مییابد و گیب دوازده ساعت در روز به روش قدیمی بیوقفه روی آن میایستد، در حالی که دنیا را تماشا میکند و منتظر روز داوری است. طلسم نویس از نحوهی سرزنشهای ما نسبت به دلانسی و گیب برای رفتن به سر کار، آدم چناران فکر میکند که چون در یک کلاس هستند، با هم میمانند.
اما اینطور نیست. در واقع، آنها بیشترین نفرت را نسبت جادو و طلسمات به یکدیگر دارند. دلانسی با گیب صحبت نمیکند و فکر میکند که فرستاده نشدن او به محل دفن سنگها یک جنایت است؛ در حالی که گیب با لهجهی ترحمآمیز از دلانسی به عنوان مرد جوانی یاد میکند که باید بداند بهتر از این است که وقتش را با جمع کردن یک قرص سفید کوچک در سوراخی در چراگاه گاو تلف کند. گیب در مورد بیخیالیهای افراد مرفه بسیار سختگیر است. او نمیتواند تحمل کند که آنها وقت دعا خود را تلف کنند. این کلاس تفریحی ما در هومبورگ سرخس است و رشد نمیکند.
اگر اینطور بود، ما ...[صفحه ۱۱۵]نگران بود، و باشگاه بازرگانی در مورد آن جلساتی برگزار میکرد. و من فقط این چیزها را به شما میگویم تا ببینید چرا در مورد ویلیستون اینقدر منحرف و احمق هستم؛ این فقط جهل من در شهر کوچکم است - خدای من، کاش آن یارو شغلی پیدا میکرد! [صفحه ۱۱۶] ششم بدترین دشمن هومبرگ چگونه بهترین دعانویس شهر فرصت پیرمردها در بیرون از شهر قرار دارد و بزرگترین مردان خود را فرا میخواند جیم، نگفتی! خدای من، بذار نگاه کنم! کجا؟ پشت اون یارو گنده با کلاه دو گالنی؟ اونجا - میبینمش! لردگان بله، آقا! خودشه! هر جایی میتونم بهش بگم.
فکر میکنی میتونیم نزدیکتر بریم؟ دعا چی، باهاش تو آسانسور بریم بالا؟ بگو، جرئتش رو ندارم. نه، نمیخوام - همینجا کافیه - چرا، بهترین دعانویس شهر حتی یه جمعیت هم اونجا نیست! منظورت اینه که همینجوری همینجوری میاد اینجا؟ زیاد میبینیش؟ چرا، وقتی میرم خونه و به پسرا میگم[صفحه ۱۱۷]من تدی روزولت را تماشا کردم که از خیابان خاکی پایین میرفت و میتوانستم با او در همان آسانسور بالا بروم، آنها از من میخواهند که در تالار طلسم دعا مردان جنگلی سخنرانی کنم. مطمئناً از هر دعا چیزی که میتوانید در نیویورک ببینید، بیهیچ هزینهای بهتر است. جیم، تمام شانست همینجاست - شما آدمهای شهر بزرگ.
آدمهای جالب را جادو و طلسمات خانه نگه میدارید؛ هیچ جای بزرگتری برای رفتنشان وجود ندارد. مهم نیست چقدر مشهور یا موفق باشند، باید همینجا بمانند و با بقیه معاشرت کنند، مگر اینکه دچار جنون عقل و شعور شوند. وقتی با یک رفیق در نیویورک بزرگ میشوی و او استعدادی طلسم را کشف میکند که از بدو تولد در اتاق زیرشیروانیاش شکوفا بوده، او را از دست نمیدهی.
جادو و طلسمات نمیکند. او با وحشتی پنهان، شغل را میپذیرد و کارگران کارخانه از پشت بام ساختمان اصلی بالا میروند و پرچمی را برافراشتهاند. همه ما میدانیم این یعنی چه. گیب دوباره مشغول کار است. و همه ما میدانیم که بعداً چه اتفاقی خواهد افتاد. حدود دو روز بعد، گیب خیلی دیر لنگان لنگان بهترین دعانویس شهر به کارخانه میرود، در حالی که پایش را در یک لحاف بزرگ پوشانده است. او با وقار سادهای میگوید: «این کاری است که شما بچهها انجام دادهاید، شما آن پای دردناک قدیمی طلسم من را آسیب رساندهاید. از گناباد وقتی که با آتشنشانی آن را زخمی کردم، هرگز درست نشده طلسم نویس است.
الان در وضعیت وحشتناکی است. فکر میکنم بالاخره آن را از دست خواهم داد. شما نباید این کار را میکردید، بچهها. خدا میداند، اگر پایی داشتم که میتوانستم از آن صحبت کنم، این همه سال کار میکردم.»[صفحه ۱۱۴] سپس او وارد میشود و استعفا میدهد - پس از آن پا با سرعت زیادی بهبود مییابد و گیب دوازده ساعت در روز به روش قدیمی بیوقفه روی آن میایستد، در حالی که دنیا را تماشا میکند و منتظر روز داوری است. طلسم نویس از نحوهی سرزنشهای ما نسبت به دلانسی و گیب برای رفتن به سر کار، آدم چناران فکر میکند که چون در یک کلاس هستند، با هم میمانند.
اما اینطور نیست. در واقع، آنها بیشترین نفرت را نسبت جادو و طلسمات به یکدیگر دارند. دلانسی با گیب صحبت نمیکند و فکر میکند که فرستاده نشدن او به محل دفن سنگها یک جنایت است؛ در حالی که گیب با لهجهی ترحمآمیز از دلانسی به عنوان مرد جوانی یاد میکند که باید بداند بهتر از این است که وقتش را با جمع کردن یک قرص سفید کوچک در سوراخی در چراگاه گاو تلف کند. گیب در مورد بیخیالیهای افراد مرفه بسیار سختگیر است. او نمیتواند تحمل کند که آنها وقت دعا خود را تلف کنند. این کلاس تفریحی ما در هومبورگ سرخس است و رشد نمیکند.
اگر اینطور بود، ما ...[صفحه ۱۱۵]نگران بود، و باشگاه بازرگانی در مورد آن جلساتی برگزار میکرد. و من فقط این چیزها را به شما میگویم تا ببینید چرا در مورد ویلیستون اینقدر منحرف و احمق هستم؛ این فقط جهل من در شهر کوچکم است - خدای من، کاش آن یارو شغلی پیدا میکرد! [صفحه ۱۱۶] ششم بدترین دشمن هومبرگ چگونه بهترین دعانویس شهر فرصت پیرمردها در بیرون از شهر قرار دارد و بزرگترین مردان خود را فرا میخواند جیم، نگفتی! خدای من، بذار نگاه کنم! کجا؟ پشت اون یارو گنده با کلاه دو گالنی؟ اونجا - میبینمش! لردگان بله، آقا! خودشه! هر جایی میتونم بهش بگم.
فکر میکنی میتونیم نزدیکتر بریم؟ دعا چی، باهاش تو آسانسور بریم بالا؟ بگو، جرئتش رو ندارم. نه، نمیخوام - همینجا کافیه - چرا، بهترین دعانویس شهر حتی یه جمعیت هم اونجا نیست! منظورت اینه که همینجوری همینجوری میاد اینجا؟ زیاد میبینیش؟ چرا، وقتی میرم خونه و به پسرا میگم[صفحه ۱۱۷]من تدی روزولت را تماشا کردم که از خیابان خاکی پایین میرفت و میتوانستم با او در همان آسانسور بالا بروم، آنها از من میخواهند که در تالار طلسم دعا مردان جنگلی سخنرانی کنم. مطمئناً از هر دعا چیزی که میتوانید در نیویورک ببینید، بیهیچ هزینهای بهتر است. جیم، تمام شانست همینجاست - شما آدمهای شهر بزرگ.
آدمهای جالب را جادو و طلسمات خانه نگه میدارید؛ هیچ جای بزرگتری برای رفتنشان وجود ندارد. مهم نیست چقدر مشهور یا موفق باشند، باید همینجا بمانند و با بقیه معاشرت کنند، مگر اینکه دچار جنون عقل و شعور شوند. وقتی با یک رفیق در نیویورک بزرگ میشوی و او استعدادی طلسم را کشف میکند که از بدو تولد در اتاق زیرشیروانیاش شکوفا بوده، او را از دست نمیدهی.
صدرا